اول اینکه اون اتفاق خوب افتاد..تکون پایان نامه ای که لازمش داشتم اتفاق افتاد..امروز روز خیلی خوبی بود.رفتم دانشگاه مسی و دیدمش،پسر داییمم دیدم.کلی با مسی خوش گذروندیم،ناهار کافه رادیو هفت بعد پارک لاله بعدم شربت لیمو..از در و دیوار حرف زدیم و خندیدیم..مسی از علاقه ش به داریوش گفت و اینکه دوباره با هم دوست شدند..نمیدونم چه حسی دارم.فقط میدونم به تصمیم مسی احترام گذاشتم...حس میکنم تو این برهه فقط حمایت من رو نیاز داره..
تو پارک یه اتفاق عجیب افتاد...مشغول صحبت بودیم که یه دختربچه چشم آبی با فال اومد سمتمون..من پیش دستی کردم و قبل اینکه شروع به صحبت کنه گفتم نمی خوام عزیزم..دختربچه گف دوست دارم همینجوری بدم بهتون و یکی یه ورق فال حافظ داد بهمون..و بدون اینکه پول بده رفت!!یه لبخند قشنگی ام رو لبش بود..من که تو هپروت بودم ولی مسی سریع دست کرد تو کیفش و دو تا سیب بهش داد و دختربچه به سرعت نور غیب شد..خیلی عجیب بود..دوس داشتم زمان به عقب برمیگشت و بغلش میکردم.
پ.ن.1.اون روز نذر کردم واسه حل این سردرگمی..خدایا شکرت.خیلی شکرت.
پ.ن.2.امروز گرم حرف با مسی بودیم که ماهی زنگ زد بهش..گف برن سینما که مسی گف کار داره و اینا...جالب بود که دقیقا لحظه ای که من با مسی ام زنگ زد.بعد جریان اون خواب ماهی رو واسش تعریف کردم...مسی از دوستای عزیزمه و خیلی دوسش دارم.اما رابطه من و ماهی همیشه یه جوری بوده که وقتایی که روابطمون صلح و صفا بود 24 ساعت برای هم بودیم..ناخوداگاه سایر دوستای مشترکمون آزرده میشدن..واسه همین حس تلخی به من میگه مسی از اینکه دیگه با ماهی در ارتباط نیسیم خوشحاله....کاش اینطور نبود...کاش واقعا همچین حسی نداشتم.نمیدونم شایدم من اشتباه میکنم.
پ.ن.3.نمیدونم چه اتفاقی در مورد من و نیمو میفته..این همه نشونه ما رو به کجا میبره؟
پ.ن.4.تو پارک که میدیدم دختر پسرا دوتا دوتا جیک تو جیک نشستن انقد خوشم میومد..دیدن لذت و عشق و شادی مردم واقعا لذت بخش ه.اینکه میبینم کسی کار به کارشون نداره و در آرامش کنار همن...
برچسب:
نویسنده: کیارش نجفی